على اكبر دهخدا

626

امثال و حكم ( فارسى )

چنين است و زينگونه تا بد بس است * زيان كسى سود ديگر كس است . اسدى چنين است هرچند ما نيم دير * نه پيل سرافراز ماند نه شير . فردوسى . رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود . چنين بود تا بود اين تيره روز * تو دل را بآز فزونى مسوز . فردوسى . رجوع به : قناعت توانگر كند . . . ، شود . چنين بود تا بود چرخ روان * توانا بهر كار و ما ناتوان . فردوسى . چنين بود تا بود دور زمان * به نوى تو اندر شگفتى ممان ( . . . يكى را همه ساله رنج است و درد * پشيمانى و درد بايدش خورد يكى را همه بهره شهد است و قند * تن آسانى و ناز و تخت بلند يكى را همه رفتن اندر فريب * گهى بر فراز و گهى بر نشيب چنين پروراند همى روزگار * فزون آمد از رنگ گل رنج خار . ) فردوسى . چنين بود تا بود گردان سپهر * گهى پر ز درد و گهى پر ز مهر . فردوسى . و در جاى ديگر فرمايد : چنين بود تا بود گردان سپهر * گهى جنگ و زهر است و گه نوش و مهر . فردوسى . چنين بود تا بود و اين تازه نيست * گزاف زمانه به اندازه نيست . فردوسى . چنين بود گيتى و چونين بود * گهش مهربانى و گه كين بود يكى را دهد رنج بردن ز گنج * يكيرا دهد گنج نابرده رنج ( . . . همه كارش آشوب و پنداشتى است * از او آشتى جنگ و جنگ آشتى است كرا بيش بخشد بزرگى و ناز * فزونتر دهد رنج و گرم و گداز در او هركه گوئى تن آسانتر است * همو بيش با رنج و دردسر است . ) اسدى . چنين ديك چنين چغندر . رجوع به : از چنين خرمن . . . ، شود . چنين زربفت وقت سوختن گفتا به دارائى * ندارائى لباس عافيت باشد نه دارائى . رجوع به : آسوده كسى كه . . . ، شود . چنين گردد اين گنبد تيزرو * سراى كهن را نخوانند نو . فردوسى . چنين گفت با بچه جنگى پلنگ * كه اى پرهنر بچهء تيز چنگ ندانسته در كار تندى مكن * بينديش و بنگر ز سر تا به بن بگفتار شيرين بيگانه مرد * بويژه بهنگام ننگ و نبرد پژوهش نماى و بترس از كمين * سخن هرچه باشد بژرفى ببين فردوسى . رجوع به : گرت راهى . . . ، شود . چنين گفت با من يكى هوشمند * كه جانش خرد بود و رايش بلند